اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ، منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟ از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم.....
فریدون مشیری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:20 توسط معصوم| |
برچسب:
نویسنده: یوسف کاظمی